سلامستان

از شب نوشته های من

بشارتی بده کنون،نسیم مست صبحدم

کبوتر  گرسنه را   ، از  آب  و  دانه  حرم

 

به آبهای تشنه گو، به خاک غم برو فرو

که العطش تمام شد،زخیمه های درد وغم

 

به رود خسته فرات، بگو که ناله کن مدام

فتاد در کنار تو ، دو دست و مشک و یک علم

 

تمام آرزوی من، همین بود که یک شبی

ضریح پاک نور را، به اشک شستشو کنم

 

به اوج قاف عشق رو ، از این حضیض مردگی

اگر که پا شکسته ای ،شکسته دل قدم قدم

 

قناریان گمشده ، به کوچه های بی کسی

مگر به لطف و مهر او، رها شدن از این عدم

 

 

پ.ن: این غزل را تقدیم میکنم به آن بزرگمرد همنام و همراه حسین (ع) ،  آن سبز اندیش سبز پوش سرفراز.  همچنان سبز باشی و سر بلند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٠ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط حمیدملائی نظرات () |

سلام می کنم از اعماق این تنهایی باشکوه به

  تمامی آب ها و آیینه ها،به تمام سبزه ها  و 

 برگ ها، سلام ای آواها و نجواها، ای همه

 رؤیا های سرگردان و اندیشه های  بی سامان

،  سلام ای همزادان ازلی و ای همراهان   

ماورائی من.  اکنون که در میانه پاییز آرزوها رو

 به منظره مه گرفته عمرم که پرندگان ایام

 فوج  فوج از افق آن می گریزند  ایستاده ام ،

 بیشتر به یادتان می افتم ای نزدیکترین  

همنشینان  آشنا و در این عزلت اندوهناک

 بخاطر می آورم تمام چشمه های نجوشیده را

  در پس  وسیع ترین سنگهای بی خلل و 

 احساس قرابت میکنم با همه آیینه های

محزونی که بر دیوار غبارها و کدورت ها

  ترک خوردگان تقدیرند.

 سلام میکنم بر تمام غزلهای ناسروده و

 ترنم های  ناشنیده و گلهای احساسی که

هرگز بارور نشدند و اندوه های سهمگینی که

در سینه دلدادگان زمین محبوس است.

سلام میکنم بر تمام اشکهایی که ناباورانه از

سرزمین شرجی مژگانها گذشتند وبر تمام

گلهای تبسم که نروئیده خشکیدند.من همرنگ

برگهای رنگانگ آرزویم که همسفر بادهای

 پاییزی افسوسند و همدرد همه سبزه های

 نورسته ای هستم که در دست سرمای

 زمستانی ستم  اسیرند. من درد درناها را

 می فهمم که از آلودگی تالاب ها ناگزیر  به

 کوچ های سراسیمه بی مقصد میشوند و

عمری رنجنامه نویس نارنجهایی بوده ام که به

 تگرگ نابهنگام بی مهری ها دچار شدند. من از

  نسل کوچنده ترین ایل های بی خانمان و    

 بی خرمن ترین زراعت پیشگان دشتهای

سترون و بی تصویرترین مزارع آیینه ام.مرا

 می شناسید.سلام مرا بپذیرید ای تمام

 آه های  گمشده در پستوهای زمان و  ای

مقدس ترین غمهای اندیشمندان دربند. 

سلام ...

.

.

.

پی نوشت1:   و به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد.

پی نوشت 2:اما اکنون می خواهم خوشه پروینی بچینم از زیباترین آسمانهای خیال

 وباز گردم به کودکی های روانم با ستاره های بادبادکی رؤیا...

پی نوشت 3:هرگونه برداشت سیاسی آزاد است.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٠ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط حمیدملائی نظرات () |

هر صبح دستهایت را در باران وهر شب

چشمهایت را در چشمه ساران اشک بشوی*

اکنون که آب وهوای طبیعت با روان شبنم

دوست میخک ها نامناسب است  * دلت رادر

مجاورت آفتاب بگذار   *   کنار  پنجره فطرت   

 *    وبگذار تا پروانه های زیبایی بر گلهای

زخمت بنشینند   *  همانا که خدای باران آفرین

تو بسیار شقایق دوست است  *   و اکنون که

خشکسالی های سهمگین بی عاطفه و

قحطی های طاقت فرسای بی اندیشه در پیش

است   * میوه های تلخ صبر را از درختان صبور

سرو بر چین   *وبردباری پیشه کن  و سرفراز

بمان*  و  در کرانه های روشنی با همراهی

نسیم هاو لبخند سپیده ها وارد شو   *   ودر

سرزمین گریه آمیز خنده ها و  جلگه های

خرم غمهای شاد سکنی گزین * آری میدانیم  

*   تو همزاد افقهای خونرگ و همراز غروب

های حزن انگیز ، سالهاست  که تنها آفتابگردان

این مزرعه آفت زده بی نسیم بوده ای   *  

اکنون به سوی ابدیت برگرد*     و خود را به

آرامش اظطراب ناپذیر  افراها و استقامت تردید

نیافتنی سرو ها بسپار*  همانان که سبز بودن 

و سبز ماندن را به تمام گیاهان آزاده می

آموزند  *آری چه بسیار اقوام چهارپایی که

سبزی ها را نفهمیدند و لاله های سرخ را

تکذیب کردند  *  پس همگی به عذاب آفریدگار

رنگین کمان کش خود  دچار شدند   *

بدرستیکه آتش دوزخ  بسار نا خنک است   *

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٦ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط حمیدملائی نظرات () |

دوران دانشجویی،بادش بخیر

خوابگاه، دانشکده ،زمین فوتبال،سالن تلویزیون ، یاران گرمابه  و

گلستان و ...افسوس که خاطراتش در هزار توی زمان گم  می

شوند ومثل منظره ای دور دست وقتی سوار بر قطار ایام شده

ای، گنگ تر و مبهم تر  می شود و تو میمانی با خاطراتی که

گاه و بیگاه به سراغت می آیند، در این انبوه محاسبات  و

 ازدحام اصوات و حسرت میخوری بر گذشته ای که هرگز تکرار

نخواهد شد و روزگاری که نچندان رضایت بخش سپری شد.

دوران دانشجویی زیباترین و جذاب ترین فصل از داستان زندگی

،   فصلی تاریک وروشن ازکتاب حیات که آرام آرام با نسیم زمان

 ورق خورد، کتابی که دیر یا زود شیرازه اش از هم خواهد

 گسست...

اما  اگه خدا بخواد تصمیم گرفته ام این فصل از کتاب عمرم رو

دوباره بنویسم ، البته زیباتر و  خوش خط تر و  انشاء ا... تا آخر

 کتاب ادامه اش بدم.بنابر این از این پس کمتر به حضور عزیزتون

میرسم و بیشتر به شبم تا به روز ، و برای همتون آرزوی

 سلامت و شاد کامی دارم.البته بهتون سر میزنم برای عرض

 سلام ،چون تازه  بهتون عادت کردم

و همتون رو دوست دارم.

موفق باشیدقلببای بای ناراحت

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٥ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط حمیدملائی نظرات () |

 

دوست داشتن وباز هم دوست داشتن.یاد شما آخرین میهمانان بلند پایه من، که در

این نیمه شب عزلت گرفته در تالار اندیشه به مناسبت تنهایی اندوهناکم به

 دیدارخیالم آمده اید،         خوش آمدید...

چقدر در کنار شما بودن دلپذیر است، ای زیباترین هدیه های خداوند و

با شکوه ترین پدیده های هستی.بعد از ملاقات طولاتی طاقت فرسا باارباب

رجوع واژگان روزمره چه دیدارتان آرامش بخش است ، ای باارزش ترین

سرمایه های زندگی نداشته ام وچه تلخی زداست ،  شیرینی خاطراتتان

 ای شیرین شهدترین گلهای زیبای بکرترین دامنه های بلندترین قله های آفرینش.

اگر شماها نبودید اکنون خاکستر رویاهایم در دست آواره ترین بادهای بی خانمان

عطش خیز ترین صحراهای حسرت بود ، یا نمیدانم همچون کدامین نسیم

سرگردانی بودم  که روز و شب خود رابا بوته های افکار سترون سپری میکرد

ویا شاید تک درخت بی باری بودم در منظره ای دور دست که هیچ عابر

 خسته ای در سایه احساسش ننشسته بود ودر فصول مداوم تنهایی نشو و نما میکرد.

بی شما ها تاریخچه زندگانی من پر بود  از انقراض قبیله های احساس و نابودی

سلسله های ادراک  و  یا شاید عاقبت من ، عاقبت مردابی در مجاورت

 کارخانه ها و سرنوشت من،سرنوشت قلعه ای بی سکنه و کهن سال در

سرزمینی زلزله خیز با آسمانی طوفانی و رعد پرور بود ...

ای زیباترین نغمه های روحانی در این هیاهوی هیچ ها و ای وسیع ترین

آسمانهای پرواز  در این ازدحام پوچ ها ، ای آرامگاه نهایی پروانه های اشتیاقم

پر گلبرگ ترین گلهای احسانتان،دوستتان دارم، خوش آمدید...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۸ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط حمیدملائی نظرات () |

منم مسافر شبهای سرد بی فانوس

و پادشاه این شب سرد کیست،کابوس

.

 

 

 

شهاب وار گذر می کنم ز ظلمت ها

نه شب تمام میشود نه جاده ها افسوس

.

 

 

 

شب است وغیبت خورشید وگله خفاش

و ماه گم شده در ابرهای تیره سالوس

.

 

 

 

چگونه شرح توان داد حدیث تنهایی

جز آنکه قایق خسته میان اقیانوس

.

 

 

 

ندای سبز که بود گفت سحر نزدیک است

و صبر ،بگذرد این روزگار بی ناموس

.

.

پ.ن١:ببخشید که آخرش به فحش کشیده شد.نیشخند

پ.ن٢:با تشکر از همه دوستان خوبم قلب،این دفعه سعی کردم وزین تر باشم.لبخند

.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط حمیدملائی نظرات () |

منم   گمگشته ای   در  سرزمین  راز   چشمانت

کبوتر     بچه ای    گشته   اسیر   باز  چشمانت

فرو   افتاده ام   در   سجده    در   محراب ابرویت

و می رقصد دلم   با   نغمه های  ساز  چشمانت

نسیم     زندگی    می آید    از     نیزار   مژگانت

شکوفا می شوم  هر  لحظه   با   آواز  چشمانت

به    بارانی ترین   چشم   نیاز     آلوده ام    بنگر

که می خواهم به جان ودل همیشه ناز چشمانت

به  کیش مهر  افتادم ،  بیا  ای  عشق ، کن ماتم

گرفت   این   قلعه   ویران   دل  سرباز  چشمانت

.

.

پ.ن:دوستان خوبم من شاعر نیستم ،معمولا قطعه های ادبی می نویسم.جسارت منو ببخشید.اگه نقدش کنید ،ممنون میشم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٢ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط حمیدملائی نظرات () |

- صبح موفع رفتن وقتی که بار اول نگاهم بهش افتاد کنار جاده خروجی شهر چمباتمه زده بود,یه کمی بیشتر از حد معمول خم شده بود وبا دقت زیادی به زمین نکاه میکرد.انگار چیز خیلی ریزی رو گم کرده باشه.مدتها تو همون حالت بود, تا اینکه پا شد, باقد وقواره عالی.حدودا چهل وپنج ساله بود.چشم ازش برداشته بودم که دوباره توجهم رو به خودش جلب کرد.داشت با توجه کامل پوست تخمه های کنار جاده رو جمع میکرد, حتی تک دونه هایی رو که دورتر ریخته شده بودند.  بعد پاشد رفت دنبال نمیدونم چه چیزای دیگه  بادستای پر از پوست پسته.اون طرف تر که رفت نمی دونم شنید یا نه که راننده خطی کنار جاده می گفت:این بیچاره رو که می بینی صاحب یه پاساژ تو تهرونه که ماهی صدمیلیون اجاره به حسابش ریخته میشه.زن وبچه اش آمریکا زندگی میکنن...اما خودش قاطی کرده هیچی یادش نمیاد.شاید هم شنید. اما اون سرمایه دار بزرگ از مال دنیا چیزی جز پوست پسته تو دستاش نبود.شاید واقعا براش فرقی هم نمی کرد.نمی دونم جه حس وحالی داشت.شاید اون مدت طولانی که مثل معتاد ها به زمین خم شده بود داشت دنبال گذشته اش یا زندگیش میگشت.شاید به بی اعتباری سندها ورقم ها فکر می کرد.نمیدونم شاید.... 

.

پ.ن1 :زندگی خیلی از ماها شده گشتن دنبال نداشته ها وگم کردن داشته ها مون

***********************************************************

- شب موقع برگشتن  دیگه هوا کاملا تاریک شده بود.راننده میانسال ولی خوش تیپ آژانس با احتیاط سمندش رو تو جاده های پر پیچ وخم تفرش پیش میبرد.منم که خیلی خسته بودم  تو یه حالت چرت وبیداری به حرفاش گوش می کردم.اما کم کم صحبت کشیده شد به سرگذشت آقای راننده وناسازگاری روزگار باهاش ویادآوری تلخ ترین حادثه زندگیش وسر آغاز شکسته شدنش.زلزله سی سال پیش تو رشت ونجات خودش و زنش از زیر آوار اما  جون دادن بچه هفت ساله اش کنار پاهاش.اونم بچه اولش. داشت از سختی داغ دیدن اولادمی گفت که خوشبختانه رسیدیم به مقصد وگرنه اشکهای هردومون سرازیر میشد.آخه تو اون هوای بارون زده بهاری  اشکهای آدم فقط دنبال بهانه ان برای سرازیر شدن...

.

پ.ن2 :وقتی رسیدم خونه بچه ها رو با تمام وجودم می بوسیدم

                                      

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٥ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط حمیدملائی نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت